تبلیغات
بچه مشدیاشه عشقه


بچه مشدیاشه عشقه



همیشگی تو قلبه موییی میشد












یكی بود یكی نبود مردی بود كه زندگی اش را با عشق و محبت
پشت سر گذاشته بود وقتی مرد همه می گفتند به بهشت
رفته است .آدم مهربانی مثل او حتما به بهشت می رفت.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی كیفیت فرا گیر نرسیده بود.
استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.
دختری كه باید او را راه می داد نگاه سریعی به لیست انداخت
و وقتی نام او را نیافت او را به دوزخ فرستاد.

در دوزخ هیچ كس از آدم دعوت نامه یا كارت شناسایی نمی خواهد
هر كس به آنجا برسد می تواند وارد شود .مرد وارد شد و آنجا ماند.

چند روز بعد ابلیس با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی پطرس قدیس را گرفت:

این كار شما تروریسم خالص است!

پطرس كه نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید چه شده؟
ابلیس كه از خشم قرمز شده بود گفت:
آن مرد را به دوزخ فرستاده اید و آمده و كار و زندگی ما را به هم زده.

از وقتی كه رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش می دهد...
در چشم هایشان نگاه می كند...
به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو می كنند...
هم را در آغوش می كشند و می بوسند.دوزخ جای این كارها نیست!!
لطفا این مرد را پس بگیرید!!

وقتی رامش قصه اش را تمام كرد با مهربانی به من نگریست و گفت:
((با چنان عشقی زندگی كن كه حتی اگر بنا ست به تصادف به دوزخ افتادی...
خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند))
Click to view full size image

نوشته شده در جمعه 22 مرداد 1389 ساعت 09:28 ب.ظ توسط ali hammer نظرات | |


پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد


نوشته شده در سه شنبه 25 خرداد 1389 ساعت 09:20 ب.ظ توسط ali hammer نظرات | |


دختری با مادرش در رختخواب

درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست

زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟

روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد

دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد

شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته

بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت

خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود

غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن

این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!

ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها

من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها

سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر

مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر

با سعیدویاسر وایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینما

بگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم

او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید

قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله

یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود

البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا

شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم

بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم

بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او

گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!

گرچه من هم در زمان دختری

روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر

دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی

واقعا که پوز مادر را زدی



نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت 1389 ساعت 10:37 ق.ظ توسط ali hammer نظرات | |



یکی از بازی هایی که در میان بازی های کامپیوتری ، شهرت ویژه ای پیدا کرد بازی کشاورز مزرعه بود که در آن بازی مدیریت مزرعه ای را در دل روستایی در دست داشتید و با مدیریت بر آن مزرعه و کارهای نزدیک به واقعی که در آن بازی انجام می دادید ، سختی کشیدن در اوایل بازی که پیشرفت چندانی نکردید که در این صورت باید از طلوع خورشید تا شامگاه به کار مشغول می شدید تا بتوانید محصولات زیادی تولید کنید و آنها را بفروشید تا با این کار علاوه بر پیشرفت در بازی ، پول خوبی کسب کنید و محل زندگی و دامهایتان را گسترش دهید.
امروز قصد داریم بازی زیبای دیگری با این سبک که با حجم کمتری تولید شده و با نام آلیس کشاورز می باشد را برای شما کاربران همیشگی  و بازی دوستان قرار دهیم.
در این بازی شما نقش دختری به نام آلیس را بر عهده دارید که باید در مزرعه عمویش کار کند و مزرعه عمویش را پیشرفت دهد تا بتواند محصولات بیشتری تولید کند و به هدف نهایی بازی یعنی رسیدن به مرحله آخر پیشرفت تلاش نماید.

 

Alice Greenfingers 2 game download screen1

alice greenfingers 2 download game screen1
وىژگى هاى بازى:
- بازی مدیریتی و سرگرم کننده.
ـ مناسب براى تمامى گروه هاى سنى
- سازگار با وىندوز هاى مختلف.
- مواجهه با اتفاقات جالب در جریان بازی
- داشتن محىط زىبا و جذاب.
- دارای سبکی مدیریتی
- پیشرفت چشمگیر در صورت انجام کارها به خوبی
- نگهداری از حیوانات در کنار کشاورزی
- تجربه شیرین زندگی در طبیعت

حداقل سیستم مورد نیاز برای اجرای بازی :
سیتم عامل XP/Vista/7
DirectX 9
پردازنده 1 GHz
رم 256
برای دانلود به لینک زیر مراجعه کنید

نوشته شده در دوشنبه 2 فروردین 1389 ساعت 01:05 ق.ظ توسط ali hammer نظرات | |


من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
 
با قایقم نشسته به خشکی
فریاد می زنم:
« وامانده در عذابم انداخته است
در راه پر مخافت این ساحل خراب
و فاصله
است آب
امدادی ای رفیقان با من.»
گل کرده است پوزخندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرفهایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون.
 
در التهابم از حد بیرون
فریاد بر می آید از من:
« در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستیّ وخطر نیست،
هزّالی و
جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست.»
با سهوشان
من سهو می خرم
از حرفهای کامشکن شان
من درد می برم
خون از درون دردم سرریز می کند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد می زنم.
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر
شماست:
یک دست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب.
 
فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم!
 
1331
 
 
 


نوشته شده در یکشنبه 1 فروردین 1389 ساعت 03:31 ب.ظ توسط ali hammer نظرات | |


 

سهراب سپهری

 

یاد بود

سایه ی دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی‌پایان در نوسان بود:
می‌آمد ، می‌رفت.
می‌آمد ، می‌رفت.
و من روی شن ‌های روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را می‌کشیدم ،
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
و در هوایش زندگی‌ام آب شد.
خوابی که چون پایان یافت
من به پایان خودم رسیدم.

من تصویر خوابم را می‌کشیدم
و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود.
چگونه می‌شد در رگ‌ های بی‌ فضای این تصویر
همه ی گرمی خواب دوشین را ریخت؟
تصویرم را کشیدم
چیزی گم شده بود.
روی خودم خم شد:
حفره‌ ای در هستی من دهان گشود.

سایه ی دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی پایان در نوسان بود
و من کنار تصویر زنده ی خوابم بودم.
تصویری که رگ ‌هایش در ابدیت می‌تپید
و ریشه ی نگاهم در تار و پودش می‌سوخت.
این ‌بار
هنگامی که سایه ی لنگر ساعت
از روی تصویر جان گرفته ی من گذشت
بر شن ‌های روشن بیابان چیزی نبود.
فریاد زدم:
تصویر را باز ده !
و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست.

سایه ی دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی ‌پایان در نوسان بود:
می‌آمد ، می‌رفت.
می‌آمد ، می‌رفت.
و نگاه انسانی به دنبالش می‌دوید

 

 

نمونه ای از نقاشی سهراب سپهری


نوشته شده در شنبه 14 آذر 1388 ساعت 10:19 ب.ظ توسط ali hammer نظرات | |


 


کاشکه یه روز با همدیگه سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هر دومون عاشق می شدیم
کاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا می گرفت
 گلای سرخ دلمون کاش بوی دریا می گرفت
کاش تو هوای عاشقی لیلی و مجنون می شدیم
باد که تو دریا می وزید ما هم پریشون می شدیم
کاش که یه ماهی قشنگ برای ما فال م یگرفت
برامون از فرشته ها امانتی بال می گرفت
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر می زدیم
به شهر بی ستاره ها به آرومی سر می زدیم
شب که می شد امانت فرشته ها رو می دادیم
مامونو می بستیم و به یاد هم می افتادیم
کاشکه تو دریای قشنگ خواب شقایق می دیدیم
خواب دو تا مسافر و عشق و یه قاشق می دیدم
کاشکه می شد نیمه شب با همدیگه دعا کنیم
خدای آسمونا رو با یک زبون صدا کنیم
بگیم خدای مهربون ما رو ز هم جدا نکن
هرگز به عشق دیگری ما رو مبتلا نکن
کاش مقصد قایق ما یه جای دور و ساده بود
که عکس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود
کاش اومجا هیچ کسی نبود
یه وقتی با تو دوست بشه
تو نازنین من بودی مثل حالا تا همیشه
کاشکه به جز من هیچ کسی این قدر زیاد دوست نداشت
یا که دلت عشق منو اول عشقاش می گذاشت
کاش به پرنده بودی و من واسه تودونه بودم
شک ندارم اون موقع هم این جوری دیوونه بودم
کاش تو ضریح عشق تو یه روز کبوتر می شدم
یه بار نگاه می کردی و اون موقع پر پر می شدم
کاش گره دستامونو این سرنوشت وا نمی کرد
کاش هیچ کدوم از ما دو تا هیچ دوستی پیدا نمی کرد
کاش که می شد جدایی رو یه جایی پنهون بکنیم
خارای زرد غصه رو از ریشه ویرون بکنیم
کاش که با هم یه جا بریم که آدماش آبی باشن
شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابی باشن
کاشکه یه روز من و تو رو تو دریا تنها بذارن
تو قایق آرزوها یه روز مارو جا بذارن
اون وقت با لطف ماهیا دریا رو جارو بزنیم
بسوی شهر آرزو بریم و پارو بزنیم
بریم یه جا که آدماش بر سر هم داد نزنن
به خاطر یه بادبادک بچه ها فریاد نزنن
بریم یه جا که دلها رو با یک اشاره نشکنن
بچه ها توی بازیشون به قمریا سنگ نزنن
جایی که ما باید بریم پشت در زندگیه
عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگیه
چشمامونو می بندیم و با هم دیگه می ریم سفر
یادت باشه اینجا هوا غرق یه دلواپسیه
اما از اینجا که بریم فقط گل اطلسیه
ترو خدا منو بدون شریک شادی و غمت
مثل همیشه عاشقت مثل گذشته مریمت 

                                                

                                              (مریم حیدر زاده)

 

                        

                                                     

 



       


نوشته شده در شنبه 30 آبان 1388 ساعت 08:50 ب.ظ توسط ali hammer نظرات | |



نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر 1388 ساعت 07:54 ب.ظ توسط ali hammer نظرات | |


امشب ای زیباترین رویای من 

گل کن از سر شاخه لالای من

در سراب خواب من سبزینه نیست

خسته شد تصویرم و آیینه نیست

بسکه تنها سوخت در تب شعر من

سکته خواهد کرد امشب شعر من

آخر ای شب من شبیه بیشه ام

رحم کن نیلوفر بی ریشه ام

گوشوار حسرتم، گوشم بده

آه سرگردانم، آغوشم بده

زادگاه من درخت بید بود

سالها همسایه ام خورشید بود

شاپرک بودم مرا پرواز برد

هر پرم را یک نسیم ناز برد

مادر من دختر مهتاب بود

من به دنیا امدم او خواب بود

داستانها دوستانم بوده اند

قصه ها ورد زبانم بوده اند

مثل همسالان شبنم زاد خود

پر کشیدم من هم از میلاد خود

ناگهان در نور عزلت وا شدم

سایه ام ترسید و من تنها شدم

چشم واکردم زمانم رفته بود

قایق رنگین کمانم رفته بود

پوپک من از نیستانها گذشت

کهکشانم از بیابانها گذشت

اینک ای شب من گیاهی خسته ام

در تب آیینه آهی خسته ام  

     


نوشته شده در دوشنبه 13 مهر 1388 ساعت 10:37 ب.ظ توسط ali hammer نظرات | |


من با توام  

باور نکن تنهاییت را  

من در تو پنهانم تو در من  

از من به من نزدیکتر تو  

از تو به تو نزدیکتر من  

باور نکن تنهاییت را

تا یک دل و یک درد داری  

تا در عبور از آسمان عشق  

بر دوش من سر می گذاری 

دل تاب تنهایی ندارد

باور نکن تنهاییت را  

هر جای این دنیا که باشی  

من با توام تنها ی  تنها  

من با توام هر جا که هستی

حتی اگر با من نباشی  

حتی اگر یک لحظه  یک روز  

با من در این عالم نباشی  

این خانه را بگذار و بگذر  

با من بیا تا کعبه ی دل  

باور نکن تنهاییت را  

من با توام منزل به منزل

 


نوشته شده در جمعه 13 شهریور 1388 ساعت 10:30 ب.ظ توسط ali hammer نظرات | |


تا به حال شده به فکر این افتاده باشید که آیا گوشی من اصل است یا موقع خرید گوشی تقلبی به من فروخته شده است ؟؟ تاکنون روشهای زیادی برای مطمئن شدن از اینکه گوشی شما اصل است وجود داشته که با تطبیق سریال گوشی و سریال روی جعبه گوشی یا با استفاده از باتری پی به اصل یا تقلبی بودن گوشی می بردیم. اینبار در روشی خارق العاده و جدید و البته 100 % صحیح میتوان پی به اصل یا تقلبی بودن گوشی برد. با دنبال کردن مراحل زیر میتوانید مشخصات کاملی از گوشی خود البته در صورت اصل بودن و ثبت جهانی دریافت نمایید


برای اینکار ابتدا شما سریال گوشی خود را لازم دارید. برای پیدا کردن این سریال از کد
*#06# 
استفاده نمایید و شماره سریال را یادداشت نمایید. سپس با مراجعه به 
 لینک زیر سریال گوشی خود را وارد نمایید. در صورت اصل بودن گوشی موبایل
 شما و ثبت جهانی مشخصات کاملی راجع به گوشی در اختیار شما قرار خواهد گرفت و شما میتوانید قاره ای که گوش شما در آن تولید شده است را مشاهده کنید، گوشی های تقلبی معمولاً ساخت آسیا  هستند



نوشته شده در جمعه 13 شهریور 1388 ساعت 05:04 ب.ظ توسط ali hammer نظرات | |
طراح قالب وبلاگ Pichak.net

کد آهنگ

آمار سایت